هواي سرد پائيزي و آنفلانزاي فراگير باعث شد تا گذر ما به داروخانه و بلاخره تزريقات بيفته!

این روزها مد شده وقتی کسی سرما میخوره ، میره از داروخانه نیکزاد دو تا آمپول میگیره و خودشو درمان میکنه من نیز مستثنی نیستم  دوتا آمپول گرفتم و به مطب یکی از دکترهای عمومی جلوی مسجد جامع رفتم قبل از من جوانكي روزنامه به دست توي نوبت بود. جوان كه چشماش توي روزنامه بود و زبانش مستقلاً عمل مي كرد با توپ پر شروع به صحبت از مسايل سياسي و کاندیدهای احتمالی و کی رای میاره وکی نمیاره  كرد.آمپول زن كه مشغول تدارك مقدمات عمليات تزريق بود گويا نظر ديگه اي داشت.اصولاً بحث هاي سياسي كه پيش مياد غير ممكنه نظر مخالفي در پي نداشته باشه. گفتگوي جوان و آمپول زن هر لحظه گرمتر مي شد و هريك بر نظر خودش پافشاري مي كرد.جوان كه حسابي داغ كرده بود گفت: نخير آقا شما داري مغلطه مي كني ، اينا همش سفسطه است!

آمپول زن که سعي مي كرد بر اعصابس مسلط باشه جواب داد: بالاخره من مغلطه مي كنم يا سفسطه؟ لابد فقط شما راست ميگي!

جوانک كه معلومات سياسي اش بدك نبود شروع كرد به بيرون ريختن اطلاعاتش و آخرش هم گفت: شما اگه چهار تا وبلاگ ميخوندي الان اين نظر رو نداشتي. بعدش هم خيلي غير مستقيم گفت: بعضي ها معلوم نيست اصلاً سواد دارن يا نه بعد صحبت هم ميكنن! بعد هم اشاراتی به جملات دروغ از آب درآمده آذرمغان کرد و ساکت شد

بنده كه تمايل به اظهار فضلم در زمينه مسايل سياسي در حال فوران بود خواستم گوشه اي از گستره عميق معلوماتم رو به منسه ظهور برسونم كه صداي كوبنده آمپول زن زبان را در دهان نيمه بازم قفل كرد.

- نوبت شماست!

آمپول زن طوري با غيظ اينو به جوان گفت كه برق از چشماش پريد." از مكافات عمل غافل مشو" اين احتمالاً چيزي بود كه همه حاضرين توي اتاق انتظار تزريقات بهش فكر مي كردند.جوان آب دهانش رو قورت داد و انگشتش رو روي سينه اش گذاشت و گفت: من؟

آمپول زن كه خون توي چشماش جمع شده بود با لحني شبيه ملك الموت موقع قبض روح گفت: بفرماييد!

صحنه يك چيزي شبيه به روز حساب بود.جوان نگاه معصومانه اي به جمع كرد، انگار كه داره وداع آخرش رو مي كنه! بعد وارد اتاق تزريقات شد.نفس ها در سينه حبس شده بود.سكوت مطلق.............

-آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ

فرياد جوان توي اتاق پيچيد و اشك بچه اي كه پدرش 45 دقيقه مشغول متقاعد كردنش در مورد بي خطر بودن آمپول بود رو سرازير كرد. از شدت فریاد می شد حدس زد که آمپول تا منتها الیه در مشارالیه فرو رفته!

حالا نوبت من بود.

اين موقع بود كه از اينكه زبون به دهن گرفته بودم و وارد بحث اونها نشده بودم كلي مشعوف شدم.

من، حاضرين ومخصوصاً اون جوان درس مهمي در زندگي گرفته بوديم: بي طرف بودن در بعضي از مقاطع زندگي دردش كمتره!

حالا برایم فرق نمی کند کدام یک از کاندیدها پیروز میدان شوند حاج ولی اسماعیلی ،حاج ناصرنصیری،حاج میرقسمت موسوی اصل یا حاج صمدالله شکری اصل و ...